1
00:00:00,000 --> 00:00:02,833
اون‌ها، اون رو از خونه بیرون کشیدن و شروع کردن به بستنش
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

2
00:00:02,833 --> 00:00:04,567
فکر کنم که اون‌ یه خون آشامه
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

3
00:00:04,567 --> 00:00:06,033
"باید همین الان بکشیمش"
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

4
00:00:06,033 --> 00:00:07,700
چرا باید اون رو بیاری اینجا؟
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

5
00:00:07,700 --> 00:00:09,567
"!من نمی‌رم! من هیچ جا با تو نمی‌رم"
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

6
00:00:09,567 --> 00:00:11,400
اون کاملا دیوونه شده بود
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

7
00:00:11,400 --> 00:00:12,867
رفته رفته دیوونه تر شد
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

8
00:00:12,891 --> 00:00:13,476
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

9
00:00:13,500 --> 00:00:14,533
توی هوای بالای تخت؟
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

10
00:00:14,533 --> 00:00:16,133
دوستان شروع کردن به جیغ زدن
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

11
00:00:16,133 --> 00:00:16,967
ولی این همش نیس
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

12
00:00:16,967 --> 00:00:17,900
و همچنان اونجا تموم نمی‌شه
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

13
00:00:17,900 --> 00:00:18,867
!اما
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

14
00:00:18,867 --> 00:00:19,900
هنوز تموم نشده
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

15
00:00:19,900 --> 00:00:21,133
تو کاری کردی که این واقعی بنظر برسه، ها؟
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

16
00:00:21,133 --> 00:00:22,000
ولی واقعیه
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

17
00:00:22,024 --> 00:00:25,407
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

18
00:00:25,432 --> 00:00:29,538
[سه‌تایی‌ پر هرج و مرج بالأخره برگشتن]
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

19
00:00:29,539 --> 00:00:34,366
ظاهرا انسان ها واقعا از داستان های مرموزانه ای که براشون تعریف می‌کنیم خوششون میاد
[خبر خوب]
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

20
00:00:34,367 --> 00:00:35,533
اوه واقعا؟-
بله، درسته-
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)</font>
<font color="#ffff00">مترجم ها:Sila-sahar-Goli-Luna</font>   <font color="#ffff80">ادیتور:Haneul</font>

21
00:00:35,533 --> 00:00:39,166
بیاید امروز بریم سراغ یه داستان خوب دیگه

22
00:00:39,167 --> 00:00:41,733
امروز، دوباره، باید خون آشام دروغگو رو پیدا کنیم
[بازی شروع می‌شه]

23
00:00:41,733 --> 00:00:44,300
"دروغگوی خونین"
[یکی از سه نفر]

24
00:00:44,300 --> 00:00:45,333
!اوه ولی

25
00:00:45,333 --> 00:00:46,667
امروز اون واقعا من نیستم
[سلام همیشگی دروغگوی خونین]

26
00:00:46,667 --> 00:00:47,833
منم نیستم واقعا

27
00:00:47,833 --> 00:00:49,333
همچنین، منم نیستم

28
00:00:49,760 --> 00:00:53,467
ما همه‌مون از نزدیک تماشا می‌کنیم
[یکی از اون‌ها داره دروغ می‌گه]

29
00:00:53,467 --> 00:00:56,967
اولین داستان امروز رو براتون تعریف می‌کنم
داستان های واقعی این برنامه بر اساس گزارش هایی]
[از اتفاقات واقعی بازسازی شدن

30
00:00:57,900 --> 00:01:00,867
احیانا این رو یادتونه؟

31
00:01:00,867 --> 00:01:02,733
برای یه مدت طولانی

32
00:01:02,733 --> 00:01:05,467
ما داشتیم این واقعیت که ما خون آشام هستیم رو مخفی می‌کردیم
[جون سالم به در بردن به عنوان خون آشام]

33
00:01:05,467 --> 00:01:08,067
خیلی وقت پیش‌ها در پرو

34
00:01:08,067 --> 00:01:10,167
به عنوان ملوان کار می‌کردم

35
00:01:10,167 --> 00:01:12,933
زمان سختی رو داشتم که خودم رو لو ندم
[با خون بزرگ شده و این واضحه]

36
00:01:12,933 --> 00:01:16,533
ولی از همه‌ی دلایلی که ما خودمون رو مخفی می‌کنیم

37
00:01:16,533 --> 00:01:19,400
فکر می‌کنم که این داستان یکی از اون‌هاست

38
00:01:19,401 --> 00:01:23,511
این داستان، در سال 1913 اتفاق افتاد
[خاطره‌ی اول: عروس]

39
00:01:23,512 --> 00:01:28,323
توی پیسکو، یه شهر کوچیک توی پرو

40
00:01:29,267 --> 00:01:34,533
در دوردست ها
مردی با سر پایین راه می‌رفت

41
00:01:35,567 --> 00:01:38,232

42
00:01:38,233 --> 00:01:40,800

43
00:01:41,200 --> 00:01:43,267
یه صدای عجیبی بود

44
00:01:43,268 --> 00:01:49,000
مرد داشت یه‌چیزی رو پشتش می‌کشید همون‌طور که راه می‌رفت

45
00:01:49,800 --> 00:01:51,385
...یه

46
00:01:51,386 --> 00:01:53,352
تابوت بود

47
00:01:54,100 --> 00:01:57,867
وقتی که مرد به قبرستون رسید، در تابوت رو باز کرد

48
00:01:58,667 --> 00:02:01,000
داخلش

49
00:02:01,133 --> 00:02:05,500
جسد زنی بود که به طور خیره‌کننده ای جذاب بود

50
00:02:06,133 --> 00:02:08,367
و توی سینه‌ی زن

51
00:02:08,367 --> 00:02:12,233
یه چوب بزرگ فرو رفته بود

52
00:02:12,667 --> 00:02:17,112
اون سارا رابرتز بود، یه زن انگلیسی

53
00:02:18,067 --> 00:02:20,033
موهای بلوند درخشان

54
00:02:20,033 --> 00:02:22,100
پوست رنگ پریده

55
00:02:22,100 --> 00:02:24,233
و چشم هایی که به طور غیرطبیعی ای بزرگ بودن

56
00:02:24,233 --> 00:02:26,767
که مردم رو جذب می‌کرد

57
00:02:26,767 --> 00:02:30,333
اون ظاهری داشت که به طور غیرقابل باوری جذاب بود

58
00:02:30,333 --> 00:02:33,133
بخاطر همین مردهای زیادی از اون خواستگاری کردن

59
00:02:33,134 --> 00:02:38,240
سارا فقط یه شرط برای انتخاب همسر داشت

60
00:02:39,300 --> 00:02:44,827
که شب ها، اون‌ها باید جدا در اتاق های جداگونه بخوابند

61
00:02:45,400 --> 00:02:48,667
ولی هیچ مردی همچین شرطی رو قبول نمی‌کنه، درسته؟

62
00:02:48,667 --> 00:02:50,467
درسته-
درسته-

63
00:02:50,467 --> 00:02:53,100
برای همین همه مردها گفتن نه

64
00:02:53,100 --> 00:02:54,267
!به جز یکی

65
00:02:54,267 --> 00:02:58,800
یه مردی بود که التماسش می‌کرد که باهاش ازدواج کنه فارغ از هر چیزی

66
00:02:58,800 --> 00:03:01,733
سارا اون رو قبول کرد

67
00:03:01,733 --> 00:03:04,467
و اون دوتا با هم ازدواج کردن

68
00:03:04,467 --> 00:03:08,433
سپس یه شب، نه مدت چندان زیادی بعد از ازدواجشون

69
00:03:09,600 --> 00:03:13,333
شوهرش توی تخت هی این ور و اون ور می‌شد و نمی‌تونست بخوابه

70
00:03:13,334 --> 00:03:17,500
وقتی در اتاق سارا با صدای جیر جیر باز شد

71
00:03:17,500 --> 00:03:21,633
اون صدای قدم های آرومی رو شنید که آروم آروم حرکت می‌کردن

72
00:03:22,600 --> 00:03:28,333
"شوهرش فکر کرد که "شاید سارا رفته آب بخوره

73
00:03:28,333 --> 00:03:30,367
ولی روز بعد

74
00:03:30,367 --> 00:03:33,133
یه همسایه‌ای اومد خونشون و گفت

75
00:03:34,467 --> 00:03:38,533
"سارا رو دیشب دیدی؟"

76
00:03:39,393 --> 00:03:43,160
شب قبل، همسایه داشت به خونه‌‌اش برمی‌گشت

77
00:03:43,167 --> 00:03:47,600
و یه چیزی شبیه پارچه‌ی سفید دید که داشت روی تپه‌ حرکت می‌کرد

78
00:03:47,600 --> 00:03:50,100
...وقتی از نزدیک‌تر نگاه کرد، اون

79
00:03:50,100 --> 00:03:54,633
سارا بود که داشت با لباس سفید می‌رقصید
[سارا روی تپه می‌رقصید]

80
00:03:55,300 --> 00:03:57,467
شوهرش به اون گفت که چرت و پرت گفتن رو تموم کن

81
00:03:57,467 --> 00:03:59,400
و اون رو بیرون کرد

82
00:04:00,533 --> 00:04:02,100
ولی

83
00:04:02,100 --> 00:04:06,500
شایعه های عجیبی درباره‌ی سارا کم کم پخش شد

84
00:04:07,500 --> 00:04:09,933
یه عده گفتن سارا رو دیدن که

85
00:04:09,933 --> 00:04:13,900
روی بستنیش خون قرمز روشن می‌ریزه

86
00:04:13,900 --> 00:04:15,800
گفتن که لب‌های اون به طور غیرطبیعی ای قرمز بودن

87
00:04:15,801 --> 00:04:19,367
چون که اون توی رژلبش خون قاطی می‌کنه

88
00:04:19,933 --> 00:04:22,533
و یه عده ای گفتن

89
00:04:22,533 --> 00:04:24,267
دلیل اینکه سارا خیلی خوشگله

90
00:04:25,167 --> 00:04:29,600
اینه که اون هرروز صورتش رو با خون نوزاد می‌شوره

91
00:04:30,400 --> 00:04:32,000
ولی عجیب ترین بخشش این بود که سارا چجوری ری‌اکشن نشون داد

92
00:04:32,000 --> 00:04:34,200
نگرش سارا

93
00:04:34,700 --> 00:04:36,867
علارغم گفته های مردم

94
00:04:36,867 --> 00:04:41,133
فقط به آرومی توی خونه می‌نشت و خیاطی می‌کرد

95
00:04:41,133 --> 00:04:44,300
حتی گاهی به آرومی می‌خندید

96
00:04:44,592 --> 00:04:49,700
انگار که از شایعه ها لذت می‌برد

97
00:04:49,933 --> 00:04:52,133
سپس یه شب

98
00:04:52,633 --> 00:04:56,400
...جیرجیر... قدم... قدم

99
00:04:56,600 --> 00:04:59,367
اون دوباره شنید که سارا داره می‌ره

100
00:05:00,100 --> 00:05:03,767
شوهرش مخفیانه دنبالش کرد

101
00:05:03,767 --> 00:05:05,467
با اینکه بلافاصله دنبالش رفت

102
00:05:05,467 --> 00:05:09,207
سارا همین الانش هم بالای تپه‌‌ی دور بود

103
00:05:09,800 --> 00:05:11,766
فکر کنم که اون‌ یه خون آشامه
[بوی یکی از ما رو می‌ده]

104
00:05:11,767 --> 00:05:15,133
فکر کنم که همه‌ی شواهد مبنی بر همین هستن

105
00:05:15,133 --> 00:05:18,333
از اونجایی که برنامه‌ی امروز مختص به خون آشام هاست
[هر روز مختص به خون آشام هاست]

106
00:05:19,233 --> 00:05:21,067
همونجور که داشت دنبالش می‌کرد

107
00:05:21,067 --> 00:05:23,267
سارا سرش رو برگردوند

108
00:05:24,000 --> 00:05:27,867
و به شوهرش نگاه کرد

109
00:05:27,867 --> 00:05:31,000
انگار که داشت بهش می‌گفت نزدیک‌تر نیا

110
00:05:31,267 --> 00:05:32,933
صبح بعدش

111
00:05:32,933 --> 00:05:35,933
روستایی‌ها به خونه‌ی سارا هجوم بردن

112
00:05:36,871 --> 00:05:42,757
اون همسایه‌ی چند روز قبل
سارا رو به عروس خون آشام بودن متهم کرد

113
00:05:43,267 --> 00:05:49,232
روستایی‌ها سارا رو به زور از خونه بیرون کشیدن
و شروع کردن به بستنش

114
00:05:49,233 --> 00:05:51,367
"وقتی شوهرش داد زد "دارید چیکار می‌کنید؟

115
00:05:51,367 --> 00:05:53,567
روستایی‌ها گفتن که

116
00:05:54,567 --> 00:05:59,167
"!این زن یه خون آشامه که هر شب اطراف پرسه می‌زنه"

117
00:05:59,168 --> 00:06:02,567
"!باید همین الان بکشیمش"

118
00:06:03,500 --> 00:06:05,333
!بعدش یهو

119
00:06:05,334 --> 00:06:06,739
سارا، کسی که همیشه خیلی آروم بود

120
00:06:06,740 --> 00:06:09,073
شروع کرد مثل دیوونه ها خندیدن

121
00:06:10,300 --> 00:06:14,433
بعد یهویی خندیدن رو متوقف کرد

122
00:06:14,433 --> 00:06:18,733
به همه دونه دونه نگاه کرد و گفت

123
00:06:19,700 --> 00:06:20,867
"خوب گوش بدین"

124
00:06:20,867 --> 00:06:23,367
"فکر می‌کنید این تموم می‌شه چون من مرده‌ام؟"

125
00:06:23,368 --> 00:06:28,533
"من برمی‌گردم و از تک تکتون انتقام می‌گیرم"

126
00:06:29,700 --> 00:06:34,638
روستایی‌های وحشت زده سارا رو دار زدن

127
00:06:34,867 --> 00:06:36,600
و انگار که اون کافی نبود

128
00:06:36,600 --> 00:06:38,967
بعد از اینکه بدن سارا رو آوردن پایین

129
00:06:38,968 --> 00:06:42,867
یه چوب به قبلش فرو بردن

130
00:06:42,867 --> 00:06:47,300
با وجود همه‌ی این‌ها
اون‌ها هنوزم می‌ترسیدن که شاید سارا دوباره زنده بشه

131
00:06:47,300 --> 00:06:50,700
به خاطر همین اجازه نمی‌دادن که سارا توی قبرستون روستا دفن بشه

132
00:06:51,733 --> 00:06:53,867
شایعه خیلی سریع پخش شد

133
00:06:53,867 --> 00:06:58,499
و هیچ قبرستونی توی انگلیس تابوت سارا رو قبول نمی‌کرد

134
00:06:58,500 --> 00:07:02,200
برای همین شوهرش دنبال جایی بود که زنش رو دفن کنه

135
00:07:02,201 --> 00:07:06,367
در نهایت به پیسکوی‌ دورافتاده در پرو اومد

136
00:07:06,833 --> 00:07:10,732
ولی بعدش، بعد از اینکه سارا دفن شد

137
00:07:10,733 --> 00:07:14,200
شایعه های عجیبی در سراسر پیسکو پخش شدن

138
00:07:15,233 --> 00:07:17,633
می‌گفتن که شب‌ها یه زنی با لباس سفید

139
00:07:17,633 --> 00:07:24,832
با صدای بلند می‌خنده و بین قبرها می‌پره

140
00:07:24,833 --> 00:07:30,299
مردم باور کردن
که این ساراست که از قبرش بیرون اومده

141
00:07:30,300 --> 00:07:35,767
بالاخره در 9 ژوئن سال هزار و نهصد و نود و سه

142
00:07:35,768 --> 00:07:38,467
وقتی که روز رستاخیزی ای که سارا ازش حرف زده بود رسید

143
00:07:39,700 --> 00:07:44,367
مردم تک به تک شروع کردن به جمع شدن توی پیسکو

144
00:07:44,368 --> 00:07:48,332
و صلیب و سیر توی دستشون گرفته بودن

145
00:07:48,333 --> 00:07:52,456
درسته. اون ها اونجا بودن که نذارن سارا زنده بشه

146
00:07:52,900 --> 00:07:55,733
هزاران نفر از مردم اونجا جمع شدن

147
00:07:55,734 --> 00:08:02,032
حتی ایستگاه‌ های رادیویی و تلویزیونیِ پرو هم خودشون رو رسوندن تا این صحنه رو پخش کنن

148
00:08:02,833 --> 00:08:05,100
همگی آب مقدس می‌پاشیدن

149
00:08:05,100 --> 00:08:08,847
سرودهای مذهبی می‌خوندن و از سارا طلب بخشش می‌کردن

150
00:08:09,500 --> 00:08:12,888
!و لحظه‌ای که از نیمه شب گذشت

151
00:08:13,500 --> 00:08:17,932
همگی نفس راحتی کشیدن

152
00:08:18,725 --> 00:08:22,867
چونکه روز تموم شد و هیچ اتفاقی نیفتاد

153
00:08:23,333 --> 00:08:25,299
مردم فکر کردن که

154
00:08:25,300 --> 00:08:29,400
همچین چیزی به اسم عروس خون آشام اصلا وجود نداره

155
00:08:29,700 --> 00:08:32,667
ولی این واقعا واقعیه؟

156
00:08:32,667 --> 00:08:36,000
سال‌ها بعد، در آگوست سال دو هزار و هفت

157
00:08:36,000 --> 00:08:39,267
یه زلزله‌ی بزرگ پرو رو به لرزه در آورد

158
00:08:39,267 --> 00:08:43,000
و واقعاً یه فاجعه‌ی نابودکننده بود

159
00:08:43,001 --> 00:08:47,433
قبرستون توی پیسکو به شدت آسیب دیده بود

160
00:08:48,900 --> 00:08:51,300
ولی بعد

161
00:08:51,300 --> 00:08:53,633
کارکنانی که رفتن قبرستون رو تمیز کنن

162
00:08:53,633 --> 00:08:58,733
شروع کردن به افتادن روی زانوهاشون و یکی یکی دعا می‌کردن

163
00:08:58,733 --> 00:09:01,367
همه‌ی قبرها خرد شده بودن

164
00:09:01,367 --> 00:09:03,333
!البته به جز یکی

165
00:09:03,334 --> 00:09:07,734
فقط قبر سارا بود که دست نخورده بود
[قبر سارا از زلزله‌ی بزرگ به طور دست نخورده قسر در رفت]

166
00:09:07,767 --> 00:09:09,400
حتی اون زلزله‌ی وحشتناک هم

167
00:09:09,401 --> 00:09:13,933
برای اینکه سارا عروس خون آشام رو از خوابش بیدار کنه کافی نبود

168
00:09:13,933 --> 00:09:16,600
زنی که در زیر سایه‌ی شایعه هایی زندگی می‌کرد که می‌گفتن اون یه خون آشامه

169
00:09:16,600 --> 00:09:20,467
زنی که اون‌ها رو نفرین کرد و قسم خورد که برای انتقام بر‌می‌گرده

170
00:09:20,468 --> 00:09:25,133
زنی که بخاطر اون نفرین یه چوب داخل قلبش داشت

171
00:09:25,133 --> 00:09:28,367
حتی الان اگه بری به قبرستون پیسکو، در پرو

172
00:09:28,367 --> 00:09:32,240
اون‌ها می‌گن که قبر سارا هنوز هم همون جاست
در جایی که واسه اولین بار توی اون دفن شد قرار داره

173
00:09:33,667 --> 00:09:37,533
واقعا سارا یه عروس خون آشام بود؟

174
00:09:37,533 --> 00:09:39,767
این ته داستان من بود

175
00:09:39,767 --> 00:09:42,367
من شواهد زیادی دارم

176
00:09:42,367 --> 00:09:45,133
اگه واقعا یه خون آشام بود درجا نمی‌مرد
[متخصص خون آشام]

177
00:09:45,133 --> 00:09:47,433
حالا، سارا چه شکلی بود؟

178
00:09:47,433 --> 00:09:49,067
[این شکلی بود]

179
00:09:50,852 --> 00:09:53,195
!و حالا قبر سارا
[دومین مدرک]

180
00:09:54,333 --> 00:09:55,433
یه خونه‌س؟ -
!یه قبره -
[قبره...]

181
00:09:56,070 --> 00:09:57,299
!یه قبره

182
00:09:57,300 --> 00:10:00,033
و یک مدرک کلیدی وجود داره

183
00:10:00,033 --> 00:10:02,933
بهت گفتم که از تلویزیون و رادیو گزارش شد

184
00:10:11,500 --> 00:10:16,699
این تصاویر خبری از مراسم که برای جلوگیری از زنده‌شدن دوباره‌ی سارا برگزار شد

185
00:10:16,700 --> 00:10:18,500
اما احساس می‌کنم که ومپایرها احتمالاً وجود داشتند
[اثبات وجود]

186
00:10:18,500 --> 00:10:19,367
نه
[انکار وجود آنها]

187
00:10:19,367 --> 00:10:24,232
فقط اینکه خیلی از شخصیت‌ها و فیلم‌ها باعث شدن همه چی ساختگی به نظر برسه

188
00:10:24,233 --> 00:10:25,933
اما من احساس می‌کنم که آنها احتمالاً وجود داشتند
[چون ما هم وجود داریم]

189
00:10:25,933 --> 00:10:27,767
اما واقعا به نظر درست میاد

190
00:10:27,767 --> 00:10:30,330
این چیزیه که واقعا اتفاق افتاده
[داستانی درباره یکی از خودمون]

191
00:10:30,330 --> 00:10:34,024
[عروس]
[قبر که از زلزله‌ای عظیم جان سالم به در برد]
[آیا سابقه مرموز عروس خون‌آشام پرو درسته یا غلط؟]

192
00:10:34,467 --> 00:10:36,967
الان نوبت منه
[نوبت نیکی‌ـه]

193
00:10:37,133 --> 00:10:39,233
دهه 90 میلادی بود؟

194
00:10:39,233 --> 00:10:42,400
من یه زمانی در یک رستوران ستاره‌دار میشلن در مادرید، اسپانیا کار می‌کردم

195
00:10:42,400 --> 00:10:44,233
به عنوان سرآشپز

196
00:10:45,600 --> 00:10:48,467
اون موقع یه مشتریِ همیشگی بود که می‌اومد

197
00:10:48,467 --> 00:10:52,467
و بهم یه داستان خیلی جالب گفتن

198
00:10:52,467 --> 00:10:55,100
شما بچه‌ها تا حالا به یه مراسم خاکسپاری رفتین؟

199
00:10:55,100 --> 00:10:58,133
معمولا پر از آدم‌هایی هست که دارن گریه می‌کنن -
درسته -

200
00:10:58,133 --> 00:10:59,100
درسته؟

201
00:10:59,100 --> 00:11:02,233
ولی تو آگوست، 1991

202
00:11:02,233 --> 00:11:06,433
این مراسم خاکسپاری که در مادرید اسپانیا برگزار شد کمی متفاوت بود

203
00:11:07,460 --> 00:11:13,232
مراسم خاکسپاری برای دختری به نام استه بود که تازه 18 سالش شده بود

204
00:11:13,233 --> 00:11:15,567
دلیل مرگش حمله ناگهانی قلب بود

205
00:11:16,433 --> 00:11:20,233
ولی حس و حال مراسم خاکسپاری خیلی عجیب بود

206
00:11:20,234 --> 00:11:23,900
همه ساکت بودند و فقط به طور عصبی دور بر شون رو نگاه می‌کردن

207
00:11:23,900 --> 00:11:27,867
بعد با عجله از مراسم خاکسپاری بیرون رفتند، انگار چیزی اونارو تعقیب می‌کرد

208
00:11:28,467 --> 00:11:29,800
فکر می‌کنید چرا اینطوری بود؟

209
00:11:29,800 --> 00:11:32,300
صرفاً بخاطر این بود که خیلی جوون مرد؟

210
00:11:32,300 --> 00:11:34,900
درواقع اون تنها دلیل نبود

211
00:11:34,900 --> 00:11:37,667
درست قبل از اینکه استه بمیره

212
00:11:37,667 --> 00:11:40,200
گفتن که اون جیغ کشید و اینو گفت

213
00:11:40,800 --> 00:11:42,300
"!من نمی‌رم"

214
00:11:42,300 --> 00:11:44,133
"!من هیچوقت با تو نمی‌رم"

215
00:11:45,033 --> 00:11:47,933
او از رفتن با کی امتناع می‌کرد؟

216
00:11:47,933 --> 00:11:50,333
چه اتفاقی افتاده بود؟

217
00:11:50,333 --> 00:11:55,433
این داستان به شش ماه قبل از مرگ استه برمی‌گرده
[دفتر خاطرات دوم: بازی تخته ویجی]

218
00:11:56,233 --> 00:11:58,067
یک روز در زنگ تفریح ​​مدرسه

219
00:11:58,067 --> 00:12:02,000
یکی از دوست‌های استه پیشنهاد داد که با "تخته ویجی" بازی کنند

220
00:12:02,000 --> 00:12:04,567
همه شما بازی احضار رو می‌شناسید، درسته؟

221
00:12:04,567 --> 00:12:08,467
جایی که یک خودکار رو روی یک ورق کاغذ نگه می‌دارن و منتظر پاسخ یک روح هستن

222
00:12:09,100 --> 00:12:13,800
تخته ویجی اساسا ورژن غربی‌ـه

223
00:12:13,800 --> 00:12:16,533
تا به حال تو بچگی با این چیزها بازی کردین؟

224
00:12:16,533 --> 00:12:17,697
"می‌دونی مثل" چارلی چارلی

225
00:12:17,698 --> 00:12:20,100
تو مدرسه ابتدایی، من تقریبا انجام می‌دادم

226
00:12:20,100 --> 00:12:21,500
نه، دیدم که بقیه بچه‌ها انجام می‌دن

227
00:12:21,500 --> 00:12:24,033
فکر کنم بچه‌هایی رو هم دیدم که اون بازی احضار روح رو انجام می‌دادن

228
00:12:24,033 --> 00:12:28,500
استه و دوستاش از روی کنجکاوی ساده شروع به بازی با تخته ویجی کردند

229
00:12:28,501 --> 00:12:34,033
مسئله اینکه دوست پسر دوستش یه خورده قبل تو یک تصادف مرد

230
00:12:34,033 --> 00:12:38,920
اونا می‌خواستند روحش رو صدا بزنند و بپرسند که حالش خوبه یا نه

231
00:12:40,733 --> 00:12:45,767
اما یه قانون وجود داره که هرگز نباید با تخته ویجی اون رو بشکنید

232
00:12:46,500 --> 00:12:51,000
وقتی بازی رو تمام کردی، باید اشاره‌گر رو حرکت بدی

233
00:12:51,000 --> 00:12:56,033
"به کلمه‌ی" خداحافظ

234
00:12:56,033 --> 00:12:58,500
اگه قانون رو بشکنی، روحی که صداش کردی

235
00:12:58,500 --> 00:13:01,867
وارد بدن یکی از اون افرادی می‌شه که بازی می‌کرده

236
00:13:03,200 --> 00:13:08,867
استه و دوستاش از تخته اویجا استفاده کردن تا روح دوست‌پسر مرده رو صدا بزنن

237
00:13:08,967 --> 00:13:11,400
"آیا تو الان اینجا پیش ما هستی؟"

238
00:13:11,400 --> 00:13:13,833
"اگه تو مارو می‌شنوی لطفا یه نشونه بهمون بده"

239
00:13:16,200 --> 00:13:19,500
!درست تو همون لحظه، یهو در کلاس با شدت باز شد

240
00:13:21,533 --> 00:13:23,267
معلم‌ شون بود

241
00:13:23,267 --> 00:13:27,567
استه و دوستاش ترسیدن و سریع تخته ویجی رو قایم کردن

242
00:13:28,933 --> 00:13:31,000
ولی بعد

243
00:13:31,001 --> 00:13:34,400
اونا هرگز نتونستند خداحافظی کنند

244
00:13:34,844 --> 00:13:38,567
در اون لحظه، دخترها جیغ کشیدند

245
00:13:40,933 --> 00:13:43,100
کسی بهش دست نزده بود

246
00:13:43,100 --> 00:13:47,400
اما تخته ویجی یهو خودش بالا رفت

247
00:13:47,667 --> 00:13:53,314
و بعد، استه یهو نفسش به شدت بند اومد

248
00:13:53,753 --> 00:13:58,300
انگار چیزی رو به اعماق وجودش فرو می‌کرد

249
00:13:58,300 --> 00:14:00,533
وقتی استه اون روز از مدرسه به خونه رفت

250
00:14:00,533 --> 00:14:04,533
اون وسط پذیرایی ایستاده خشکش زده بود

251
00:14:04,933 --> 00:14:09,495
چشماش به یه نقطه خیره شده بود، اون با صدای لرزان گفت

252
00:14:10,333 --> 00:14:14,567
"مامان، یه نفر ته راهرو ایستاده"

253
00:14:14,567 --> 00:14:16,833
"!همش منو صدا می‌زنه"

254
00:14:17,400 --> 00:14:20,567
مامان وحشت‌زده‌اش تمام چراغ‌های خونه رو روشن کرد

255
00:14:20,567 --> 00:14:23,800
ولی کسی نبود تو ته راهرو

256
00:14:23,800 --> 00:14:26,467
استه کم‌ کم داشت عقلش رو از دست می‌داد

257
00:14:26,467 --> 00:14:28,867
هر شب مثل یک حیوون ناله می‌کرد

258
00:14:28,867 --> 00:14:33,000
و این رو با صدای مردانه و کریپی به خانواده‌‌ش گفت

259
00:14:33,667 --> 00:14:36,333
"من دخترت رو می‌برم"

260
00:14:36,333 --> 00:14:38,967
"!فقط صبر کن، بعدی تویی"

261
00:14:40,500 --> 00:14:41,967
بعدش یک روز

262
00:14:41,967 --> 00:14:45,967
جیغ‌های گوشخراش در خونه پیچید

263
00:14:45,967 --> 00:14:50,166
خانواده‌‌ش با عجله از پذیرایی به سمت اتاق دخترشون رفتن

264
00:14:50,167 --> 00:14:51,700
و اون موقع در اتاق رو باز کردن

265
00:14:51,700 --> 00:14:54,133
هر دو روی زمین افتادند

266
00:14:54,433 --> 00:14:58,100
پدر و مادر استه چی دیدن که باعث شد اونها روی زمین بیوفتن؟

267
00:14:59,083 --> 00:15:00,900
اوه، خودآزاری -
خودآزاری -

268
00:15:00,900 --> 00:15:01,400
!نه

269
00:15:01,400 --> 00:15:02,333
!خودکشی

270
00:15:02,333 --> 00:15:03,567
قطعا خودکشی

271
00:15:03,567 --> 00:15:04,600
اما قضیه اینه که

272
00:15:04,600 --> 00:15:06,467
این شش ماه قبل از اتفاق افتادنشه، درسته؟

273
00:15:06,467 --> 00:15:07,333
پس هنوز نه

274
00:15:07,333 --> 00:15:07,833
اوه، واقعا؟

275
00:15:07,833 --> 00:15:09,433
شش ماه قبل از مراسم خاکسپاری‌ـه

276
00:15:09,433 --> 00:15:10,700
!اون کسی رو به قتل رسونده
[پس شاید]

277
00:15:10,700 --> 00:15:11,746
قتل؟ -
!اوه -

278
00:15:12,633 --> 00:15:14,366
اون سگ خودش رو کشت

279
00:15:14,367 --> 00:15:15,467
اون سگ داشت؟

280
00:15:15,467 --> 00:15:18,467
هیچ ایده‌ای ندارم -
فقط یه حدسه -
[...کی می‌دونه]

281
00:15:18,467 --> 00:15:20,367
به هرحال

282
00:15:20,367 --> 00:15:24,499
استه تو هوا بالای تختش شناور بود

283
00:15:24,500 --> 00:15:27,200
تو هوای بالای تخت؟
[خدای من]

284
00:15:27,833 --> 00:15:29,200
حتماً تسخیر شده بوده

285
00:15:29,201 --> 00:15:32,534
!و اون با دوتا دستاش گردنش رو گرفته بود

286
00:15:33,633 --> 00:15:37,500
انگار کسی بدنش رو به هوا بلند کرده بود

287
00:15:37,500 --> 00:15:41,100
پاهاش به طرز ناامیدانه‌ تو هوا تکان می‌خورد

288
00:15:41,100 --> 00:15:43,800
اما این از نظر فیزیکی غیرممکنه

289
00:15:43,800 --> 00:15:46,300
همینطور که استه لاغر و لاغرتر می‌شد

290
00:15:46,300 --> 00:15:50,000
والدینش اون رو به هر بیمارستانی که پیدا می‌کردند می‌بردند

291
00:15:50,001 --> 00:15:53,100
اما همه دکترها می‌گفتن که اون هیچ مشکلی نداره

292
00:15:53,100 --> 00:15:55,500
یه کابوس زنده بود

293
00:15:55,500 --> 00:15:57,966
سپس یک روز پس از گذشت شش ماه

294
00:15:57,967 --> 00:16:00,367
استه فریاد زد، انگار که آخرین توانش رو استفاده می‌کرد

295
00:16:00,367 --> 00:16:01,300
و این رو گفت

296
00:16:03,367 --> 00:16:05,633
"!من نمی‌رم..."

297
00:16:05,633 --> 00:16:08,333
"!من هیچ‌وقت با تو نمیام"

298
00:16:10,058 --> 00:16:15,800
اما در نهایت او از دنیا رفت

299
00:16:16,200 --> 00:16:18,467
اما این آخرش نیست

300
00:16:18,468 --> 00:16:23,467
شبی که والدین استه پس از دفن دخترشون به خونه اومدن

301
00:16:23,468 --> 00:16:26,867
اونا شنیدن یه صدایی از اتاق خالی دختر شون میاد

302
00:16:27,334 --> 00:16:28,234
[تق، تق، تق]

303
00:16:28,700 --> 00:16:30,600
خانواده در رو باز کردن

304
00:16:30,600 --> 00:16:32,733
ولی هیچ‌کسی اونجا نبود

305
00:16:32,734 --> 00:16:35,334
حوادث عجیب و غریب متوقف نشدند

306
00:16:36,067 --> 00:16:40,333
اشیاء یهو تو هوا به پرواز در می‌اومدن در حالی که کسی  اونجا نبود

307
00:16:40,333 --> 00:16:44,533
و هر شب غرش حیوان‌مانندی از اتاق می‌اومد

308
00:16:44,534 --> 00:16:48,667
در آخر، خانواده وحشت‌زده پلیس رو صدا زدن

309
00:16:49,732 --> 00:16:52,599
وقتی بازرس نگری به محل حادثه رسید

310
00:16:52,600 --> 00:16:57,852
خانواده استه روبه روی در ایستاده بودن
نمی‌تونستن به داخل خونه برن

311
00:16:58,673 --> 00:17:03,606
در آخر، بازرس در رو باز کرد و به تنهایی داخل خونه رفت

312
00:17:04,067 --> 00:17:06,133
اما چیزی گرفته به نظر می‌رسید

313
00:17:06,134 --> 00:17:10,067
داخل خونه مثل فریزر سرد و یخ زده بود

314
00:17:10,068 --> 00:17:13,201
بازرس عصبی داخل راهرو رفت

315
00:17:14,233 --> 00:17:16,033
بعد، در آخر راهرو

316
00:17:16,033 --> 00:17:21,325
!یهو در اتاق استه با صدای بلندی بسته شد

317
00:17:21,867 --> 00:17:24,500
و از پشت اون درِ بسته

318
00:17:24,500 --> 00:17:25,417
!بنگ !بنگ !بنگ

319
00:17:26,800 --> 00:17:30,767
صدای کوبیدن کسی به دیوار رو شنید

320
00:17:30,767 --> 00:17:32,200
وحشت‌زده

321
00:17:32,201 --> 00:17:36,967
بازرس غریزی به صلیبی که تو راهرو آویزون بود نگاه کرد و شروع به دعا کرد

322
00:17:37,600 --> 00:17:39,267
ولی بعد

323
00:17:39,267 --> 00:17:42,400
صلیب یهو وارونه شد

324
00:17:42,400 --> 00:17:46,167
و مایع قرمز روشن شروع به چکیدن کرد

325
00:17:47,467 --> 00:17:50,867
مثل... خون

326
00:17:50,867 --> 00:17:54,433
بازرس موفق شد وارد اتاق استه بشه

327
00:17:54,433 --> 00:17:58,900
عکسی از استه که لبخندی درخشان بر لب داشت به دیوار آویزان بود

328
00:17:59,009 --> 00:18:05,300
ولی بعدش عکس یهو آتیش گرفت و شروع کرد به سوختن

329
00:18:05,300 --> 00:18:07,000
ولی بخش عجیبترش این بود

330
00:18:07,000 --> 00:18:10,133
که بقیه‌ی قسمت‌های عکس کاملاً سالم بود

331
00:18:10,133 --> 00:18:14,700
ولی فقط صورت استه سوخته و سیاه و ناپدید شده بود

332
00:18:14,700 --> 00:18:18,733
بازرس داد زد و از خونه فرار کرد

333
00:18:18,733 --> 00:18:22,300
بعد این رو توی گزارش تحقیقش نوشت

334
00:18:22,653 --> 00:18:27,132
این پدیده با دانش علمی فعلی قابل توضیح نیست

335
00:18:27,147 --> 00:18:30,333
در آخر خانواده‌ی استه هیچوقت نفهمیدن

336
00:18:30,334 --> 00:18:34,267
که اون چرا مُرد، و جوری فرار کردن انگار زندگیشون در خطره

337
00:18:34,267 --> 00:18:37,200
حتی الان 30 سال بعد اون خونه

338
00:18:37,200 --> 00:18:41,333
هنوز یکی از معروف‌ترین جاهای تسخیرشده‌ی اسپانیاست

339
00:18:41,333 --> 00:18:44,333
این پایان داستان من بود

340
00:18:44,333 --> 00:18:46,500
!اوه، یه‌چیزی هست که می‌خواستم بپرسم

341
00:18:46,500 --> 00:18:48,867
اونا تخته ویجی بازی کردن، درسته؟

342
00:18:48,867 --> 00:18:50,700
این یه تخته ویجیه
[چیز اصلی اینجاست]

343
00:18:50,700 --> 00:18:52,367
چرا با خودت آوردیش اینجا؟
[خدایا]

344
00:18:52,367 --> 00:18:56,067
اونا این چیزها رو می‌فروشن
[آروم]

345
00:18:56,067 --> 00:18:58,467
اگه روحی وجود داشنه باشه، خودش حرکت می‌کنه

346
00:19:00,167 --> 00:19:01,367
امتحان کن
[!سونو]

347
00:19:01,367 --> 00:19:02,800
[...حتماً دیوونه شده]

348
00:19:02,800 --> 00:19:04,633
بعد از باز کردن تخته ویجی
[دستورالعمل‌ها]

349
00:19:04,633 --> 00:19:06,567
دو نفر یا بیشتر روبه‌روی هم می‌شینن

350
00:19:06,567 --> 00:19:08,233
دست‌هاتون رو روی نشانگر بذارین

351
00:19:08,233 --> 00:19:10,833
"و بپرسین "کسی اینجا پیش ماست؟

352
00:19:10,833 --> 00:19:13,667
اگه نشانگر "بله" رو نشون داد می‌تونین شروع کنین به سوال پرسیدن

353
00:19:13,668 --> 00:19:17,900
همچنین می‌تونین جواب‌ها رو از روح از طریق حروف الفبا دریافت کنین

354
00:19:17,900 --> 00:19:22,142
وقتی می‌خواین بازی رو تموم کنین، داد بزنین "خداحافظ" و نشانگر رو به اون طرف ببرین

355
00:19:22,167 --> 00:19:23,133
ولی این واقعی کار می‌کنه؟

356
00:19:23,133 --> 00:19:25,567
پس با اون نشانگر انجامش می‌دین، درسته؟

357
00:19:25,567 --> 00:19:26,300
درسته

358
00:19:26,300 --> 00:19:28,333
ولی درهرصورت

359
00:19:28,333 --> 00:19:31,800
گفتی دوست‌پسرِ دوستش مُرده-
آره-

360
00:19:31,800 --> 00:19:33,933
...واقعاً نمی‌فهمم چرا

361
00:19:33,933 --> 00:19:36,900
اون اینطوری استه رو شکنجه کرد

362
00:19:36,900 --> 00:19:40,666
اونا یه روح مرده رو احضار کردن، ولی برش نگردوندن
[خداحافظی نکردن]

363
00:19:40,667 --> 00:19:42,800
پس برای همین بود که می‌خواست اون رو با خودش ببره

364
00:19:42,800 --> 00:19:43,867
اونا "خداحافظ" نگفتن
[مشکل بی‌ادبی]

365
00:19:43,867 --> 00:19:44,633
"نگفتن "خداحافظ

366
00:19:44,633 --> 00:19:45,557
پس، یه‌جورایی منطقی به‌نظر می‌رسه
[حواستون به رفتارتون باشه]

367
00:19:45,558 --> 00:19:48,033
و این هم عکس مدرک

368
00:19:48,033 --> 00:19:51,667
فقط صورتش سیاه سوخته-
ببین-
[عکس استه که فقط صورتش سیاه سوخته]

369
00:19:51,667 --> 00:19:53,000
خیلی جالبه
[مرور]

370
00:19:53,000 --> 00:19:56,667
یه‌جورایی حس می‌کنم دارم فیلم می‌بینم

371
00:19:56,668 --> 00:20:00,428
[بازی تخته‌ای ویجی]
،دختری که پس از شکستن آخرین قانون تخته ویجی]
[توسط یک روح شیطانی تسخیر شد
آیا آن پرونده‌ی مرموز که در مادرید، اسپانیا]
[به‌جا مونده، واقعیه یا نه؟

372
00:20:01,467 --> 00:20:05,667
اوکی بعدش من می‌رم
[آخرین نفر سونوئه]

373
00:20:05,668 --> 00:20:09,667
همه‌اتون می‌دونین که من حدود 40 سال پیش یه مدت تو روسیه زندگی کردم، درسته؟

374
00:20:09,667 --> 00:20:11,233
یه‌چیزی به روسی بگو
[هرچی بلدی رو کن]

375
00:20:11,233 --> 00:20:12,967
حداقل بگو سلام
[نشونمون بده]

376
00:20:12,967 --> 00:20:14,133
"سعی کن بگی "سلام
[ثابت کن]

377
00:20:14,133 --> 00:20:15,632
!اسپاسیبا رو بلدی، درسته؟ اسپاسیبا
[!کمک]
(اسپاسیبا به روسی یعنی ممنون)

378
00:20:15,633 --> 00:20:16,933
!درهرصورت

379
00:20:16,933 --> 00:20:18,167
اون زمان، تو شهر کناریمون

380
00:20:18,167 --> 00:20:20,433
یه شایعه‌ای درمورد یه آدم عجیب بود

381
00:20:20,433 --> 00:20:24,067
یه چند سال بعد، عکس اون آدم توی روزنامه بود

382
00:20:24,093 --> 00:20:29,626
و داستانش انقدر عجیب غریب بود که آوردمش اینجا تا براتون تعریف کنم

383
00:20:29,627 --> 00:20:34,967
تو نوامبر 1988، تو یه شهر کوچیک تو اتحاد جماهیر شوروی سابق
[خاطرات سوم: پروژه براتا]

384
00:20:34,967 --> 00:20:38,033
یه پسر بدون هیچ اثری ناپدید شد

385
00:20:38,467 --> 00:20:41,667
دمیتری وولکوف 17 ساله

386
00:20:41,667 --> 00:20:46,468
اون جثه‌ی کوچکی داشت و داخل شهر به‌عنوان یه آدم کاملاً عجیب‌غریب شناخته می‌شد

387
00:20:46,500 --> 00:20:48,367
همیشه پا برهنه راه می‌رفت

388
00:20:48,367 --> 00:20:50,933
و حرفایی که به بقیه می‌گفت بی‌معنی بودن

389
00:20:52,033 --> 00:20:54,333
"درِ نور داره دوباره باز می‌شه"

390
00:20:54,333 --> 00:20:56,567
"باید از این در رد بشم"

391
00:20:56,567 --> 00:21:00,267
"نه، نباید رد بشم"

392
00:21:00,267 --> 00:21:02,000
اینجوری

393
00:21:02,133 --> 00:21:03,933
ههه، اینجوری؟
[ازش می‌گذریم]

394
00:21:06,100 --> 00:21:07,533
اوکی

395
00:21:07,534 --> 00:21:10,100
[...افکار غمگین]

396
00:21:10,100 --> 00:21:13,667
مدام اون کلمات رو زیر لب تکرار می‌کرد

397
00:21:13,667 --> 00:21:19,267
،بعد از گم شدن دمیتری
پلیس به این نتیجه رسید که این صرفاً یه مورد فرار بوده

398
00:21:19,267 --> 00:21:23,167
زمان گذشت و دمیتری فراموش شد

399
00:21:23,900 --> 00:21:27,333
پنج سال بعد، تو 1993

400
00:21:27,333 --> 00:21:28,900
بعد از پایانِ جنگ سرد

401
00:21:28,901 --> 00:21:34,633
یک سازمان خصوصی به اسم "عدالت" در حال بررسی پروژه‌های مخفی دولت سابق بود

402
00:21:36,567 --> 00:21:39,300
یه روز، یه بازرس به اسم ویکتور

403
00:21:39,301 --> 00:21:44,433
توی یه انبار قدیمی سازمان اطلاعاتی، یه پرونده‌ی خیلی عجیب پیدا کرد

404
00:21:45,233 --> 00:21:50,033
در نگاه اول، شبیه یه لیست ساده‌ی فرزندخواندگی پرورشگاه به‌نظر می‌رسید

405
00:21:50,033 --> 00:21:54,000
ولی اصلاً شبیه یه سند عادی فرزندخواندگی نبود

406
00:21:54,000 --> 00:21:58,100
این سند شامل یه‌سری شرایط عجیب‌غریب برای فرزندخواندگی بود

407
00:21:58,600 --> 00:22:03,100
اول، بچه نباید هیچ پدر و مادر، خویشاوند یا خواهر و برادری داشته باشه

408
00:22:03,400 --> 00:22:07,367
دوم، بچه باید پسر و بالای دوازده سال باشه

409
00:22:07,367 --> 00:22:12,333
سوم، قد بچه باید 155 سانتی‌متر یا کوتاه‌تر باشه

410
00:22:12,567 --> 00:22:15,333
نظرتون درباره‌ی این شرایط فرزندخواندگی چیه؟

411
00:22:15,333 --> 00:22:17,400
یه‌جورایی مشکوک به‌نظر نمی‌رسن؟

412
00:22:17,400 --> 00:22:18,433
...شاید فقط

413
00:22:18,433 --> 00:22:21,000
یه آدم پولدار دنبال یه بچه با این مشخصات می‌گشت یا یه همچین چیزی

414
00:22:21,000 --> 00:22:23,200
شاید دنبال بچه‌های دارای اون شرایط می‌گشتن؟

415
00:22:23,200 --> 00:22:25,167
ولی این همه‌ی ماجرا نیست

416
00:22:25,167 --> 00:22:28,100
نوشته بود که اونا به فرزندخواندگی پذیرفته شدن، ولی هیچ اطلاعاتی درباره‌ی والدین سرپرست وجود نداشت

417
00:22:28,100 --> 00:22:30,533
و هیچ آدرسی نبود که نشون بده کجا رفتن

418
00:22:31,200 --> 00:22:33,567
اسمش رو بذار غریزه‌ی یه بازرس

419
00:22:33,567 --> 00:22:36,233
ویکتور شروع کرد به گشتن دنبال اون بچه‌ها

420
00:22:37,133 --> 00:22:42,800
اون پرونده‌های مهاجرت، پرونده‌های بیمارستانی و حتی مدارک ثبت‌نام مدارس رو بررسی کرد

421
00:22:42,800 --> 00:22:46,000
ولی هیچ مدرکی از اونا هیچ جایی نبود

422
00:22:46,001 --> 00:22:50,867
انگار از همون اول اصلاً تو این دنیا وجود نداشتن

423
00:22:50,867 --> 00:22:54,133
بعد موفق شد با یه نفر ارتباط بگیره

424
00:22:54,133 --> 00:22:56,833
کسی که سرپرست پرورشگاهی بود که اون بچه‌ها رو فرستاده بود

425
00:22:57,667 --> 00:23:03,067
ویکتور عکس‌های بچه‌هایی که به فرزندخواندگی گرفته‌شده رو بهش نشون داد و تحت فشار گذاشتش تا جواب بده

426
00:23:03,067 --> 00:23:06,033
"همه‌ی این بچه‌ها به فرزندخواندگی گرفته شدن؟"

427
00:23:06,033 --> 00:23:10,267
بعد سرپرست طوری که انگار تازه یادش اومده بود صحبت کرد

428
00:23:10,267 --> 00:23:14,667
"اوه، اینا بچه‌هایین که از طریق پروژه‌ی براتا به فرزندخواندگی گرفته شدن"

429
00:23:14,667 --> 00:23:17,600
"چون شرایط فرزندخواندگی خیلی سخت‌گیرانه بود یادمه"

430
00:23:17,600 --> 00:23:19,300
"پروژه‌ی براتا"

431
00:23:19,300 --> 00:23:23,467
"براتا" تو روسی یعنی "در"
["پروژه‌ی در"]

432
00:23:24,200 --> 00:23:29,200
"اونا گفتن که بچه‌ها به جای خوبی می‌رن، پس ما شرایط رو دقیق دنبال کردیم"

433
00:23:29,200 --> 00:23:33,567
بعد سرپرست به یکی از بچه‌ها اشاره کرد

434
00:23:33,567 --> 00:23:37,233
"ولی این تنها بچه‌ای بود که دوباره دیدمش"

435
00:23:37,233 --> 00:23:38,833
"اسمش دمیتری بود"

436
00:23:38,833 --> 00:23:42,600
"وقتی برگشت به روستا کاملاً دیوانه شده بود"

437
00:23:43,667 --> 00:23:48,067
"ولی بعدش باز هم ناپدید شد"

438
00:23:48,433 --> 00:23:49,900
اون رو یادتونه؟

439
00:23:49,900 --> 00:23:52,767
دمیتری، اون پسر عجیبه که ناپدید شد

440
00:23:53,760 --> 00:23:57,793
بهتون گفتم که اون هی زیر لب تکرار می‌کرد که باید از "در" رد بشه

441
00:23:57,800 --> 00:24:01,233
چه بلایی سر دمیتری اومده بود؟

442
00:24:01,900 --> 00:24:07,933
بعد از پرس‌وجو، ویکتور صاحبِ خونه‌ای که دمیتری توش زندگی می‌کرد رو پیدا کرد

443
00:24:07,933 --> 00:24:12,633
خوشبختانه، صاحبخونه وسایل دمیتری رو نگه داشته بود

444
00:24:12,633 --> 00:24:16,400
داخل جعبه فقط چند دست لباس بود

445
00:24:16,400 --> 00:24:19,167
و یه عکس سیاه سفید

446
00:24:19,167 --> 00:24:25,733
توی عکس، دیمیتری واستاده بود و ساختمون‌های بلند تو فاصله‌ی دور تو پس‌زمینه بودن

447
00:24:25,733 --> 00:24:30,200
و گوشه‌ی پایین سمت راست عکس، نوشته بود

448
00:24:30,200 --> 00:24:34,067
"سنت پترزبورگ 2019"

449
00:24:34,767 --> 00:24:36,700
ولی یه‌چیزی عجیب بود

450
00:24:36,700 --> 00:24:39,600
گفتم سال 1993 بود، درسته؟

451
00:24:39,600 --> 00:24:41,867
ولی 2019؟

452
00:24:41,867 --> 00:24:43,467
ولی همه‌ی ماجرا این نیست

453
00:24:43,467 --> 00:24:47,300
دمیتری سال 1988 ناپدید شد، درسته؟

454
00:24:47,300 --> 00:24:49,900
ولی سنت پترزبورگ تو روسیه

455
00:24:49,900 --> 00:24:52,667
در اصل اسمش "لنینگراد" بود

456
00:24:52,667 --> 00:24:57,700
و فقط سال 1991 اسمش به "سنت پترزبورگ" تغییر کرد

457
00:24:57,700 --> 00:25:03,867
علاوه بر این، شهر توی عکس با سال 1993 هم فرق داشت

458
00:25:03,867 --> 00:25:09,567
آسمان‌خراش‌هایی که هیچوقت ندیده بود، پشت سر دیمیتری بلند شده بودن

459
00:25:09,567 --> 00:25:12,133
ولی این پایان ماجرا نیست

460
00:25:12,133 --> 00:25:16,033
در بین فایل‌های صوتی بایگانی‌شده‌ی دولت سابق

461
00:25:16,033 --> 00:25:19,867
ویکتور یک فایل پیدا کرد که گفته می‌شه صدای دیمیتری باشه

462
00:25:19,867 --> 00:25:24,100
و حاوی اظهاراتی باورنکردنی بود

463
00:25:25,913 --> 00:25:27,999
بعد از اینکه از یه درِ کوچکِ نور رد شدم

464
00:25:28,000 --> 00:25:34,100
ساختمون‌های عظیمی بالا اومده بودن، انگار مناره‌ی روستامون رو بیشتر از ده بار روی هم گذاشته باشن

465
00:25:34,433 --> 00:25:39,767
و همه‌ی افرادی که بین اون‌ها راه می‌رفتن، یه "آینه‌ی سیاه" با خودشون حمل می‌کردن

466
00:25:39,767 --> 00:25:45,433
،هر لحظه که چشم‌هاشون باز بود
انگار فقط به اون آینه خیره شده بودن

467
00:25:45,767 --> 00:25:52,500
و داخل بیمارستان‌ها، ربات‌های ریزی رو داخل بدن آدم‌ها می‌ذارن و کنترلشون می‌کنن تا بیمارها رو درمان کنن

468
00:25:53,133 --> 00:25:57,633
اونجا ماشین‌ها هم خودشون حرکت می‌کنن

469
00:25:57,767 --> 00:26:00,233
می‌تونین بهم بگین اینا چی هستن؟

470
00:26:00,233 --> 00:26:02,067
"اون "آینه‌ی سیاه

471
00:26:02,068 --> 00:26:03,967
!آینه‌ی سیاه چیه؟ گوشی‌ها

472
00:26:03,967 --> 00:26:05,867
"و "ماشین‌هایی که خودشون حرکت می‌کنن

473
00:26:05,867 --> 00:26:06,700
تسلا

474
00:26:07,800 --> 00:26:08,700
ماشین‌های خودکار
[دقیقاً]

475
00:26:08,700 --> 00:26:10,367
"بعد "ربات‌هایی که مردم رو درمان می‌کنن
[ورودی]

476
00:26:11,267 --> 00:26:12,067
ربات‌های نانو
[خروجی]

477
00:26:12,067 --> 00:26:12,900
!همینه

478
00:26:12,900 --> 00:26:14,699
!سفر در زمان-
...سفر در زمان اصلاً-
[جواب درست]

479
00:26:14,700 --> 00:26:15,633
منطقی نیست

480
00:26:15,633 --> 00:26:17,033
آره، این واقعاً منطقی نیست

481
00:26:17,033 --> 00:26:17,667
!درهرصورت

482
00:26:17,667 --> 00:26:18,200
اشتباه

483
00:26:18,200 --> 00:26:21,233
شاید اگه داشتیم درباره‌ی رفتن از کره به آمریکا یا همچین چیزی حرف می‌زدیم

484
00:26:21,900 --> 00:26:22,633
!آره، درهرصورت

485
00:26:22,633 --> 00:26:25,500
انگار منظور از آینه سیاه همون گوشی هوشمنده

486
00:26:25,500 --> 00:26:29,200
و جراحی رباتیک و ماشین‌های خودکار هم الان در دسترسن

487
00:26:29,200 --> 00:26:31,733
یا دارن هی رایج‌تر می‌شن

488
00:26:31,733 --> 00:26:34,300
ویکتور گیج شده بود

489
00:26:34,300 --> 00:26:37,000
دقیقاً "پروژه‌ی براتا" چی بود؟

490
00:26:37,000 --> 00:26:40,567
واقعاً دمیتری تو زمان سفر کرده بود؟

491
00:26:40,567 --> 00:26:45,000
ویکتور یه کنفرانس مطبوعاتی آماده کرد تا همه‌چیز رو فاش کنه

492
00:26:45,967 --> 00:26:47,667
ولی یه روز

493
00:26:47,667 --> 00:26:50,932
تو دفتر "عدالت"، یه گروه قاتل و آدم‌کش به داخل هجوم آوردن

494
00:26:51,500 --> 00:26:54,833
به سر ویکتور ضربه خورد و بیهوش شد

495
00:26:55,667 --> 00:26:57,233
وقتی یه‌کم بعدتر به هوش اومد

496
00:26:57,234 --> 00:27:00,433
مقدار بسیار زیادی از مدارک بدون هیچ اثری ناپدید شده بودن

497
00:27:01,233 --> 00:27:03,333
اونا اطلاعات فوق‌محرمانه‌ای بود که هیچوقت نباید فاش می‌شد؟

498
00:27:03,333 --> 00:27:06,067
یه نفر می‌خواست همه‌ی رد و آثار رو از بین ببره؟

499
00:27:06,067 --> 00:27:08,867
دمیتری کدوم قبرستونی رفت؟

500
00:27:08,867 --> 00:27:12,367
در پایان، بررسی‌های ویکتور همونجا متوقف شد

501
00:27:12,367 --> 00:27:13,833
!ولی

502
00:27:13,833 --> 00:27:16,533
داستان هنوز تموم نشده بود

503
00:27:17,233 --> 00:27:19,600
زمان بیشتری گذشت، و تو 2005

504
00:27:19,600 --> 00:27:22,967
یه مرد تو روستایی که دیمیتری توش زندگی می‌کرد ظاهر شد

505
00:27:22,967 --> 00:27:25,400
و گفت

506
00:27:26,100 --> 00:27:28,833
"من دمیتری وولکوف هستم"

507
00:27:28,833 --> 00:27:31,233
ولی صورت اون مرد

508
00:27:31,233 --> 00:27:34,967
دقیقاً شبیه دمیتری‌ای بود که سال 1988 ناپدید شد

509
00:27:34,967 --> 00:27:37,767
همچنین جوری به‌نظر می‌رسید انگار اصلاً پیر نشده بود

510
00:27:37,767 --> 00:27:39,533
اون مرد ادعا کرد

511
00:27:39,533 --> 00:27:42,667
که به آینده‌ی دور رفته

512
00:27:42,667 --> 00:27:44,533
و گفت که این رو دیده

513
00:27:44,533 --> 00:27:49,867
آینده‌ای که اونجا یک سیارک عظیم تو سال 2032 به زمین برخورد می‌کنه

514
00:27:50,200 --> 00:27:53,200
یک سال بعد، مردی که ادعا می‌کرد دمیتریه

515
00:27:53,200 --> 00:27:55,733
یه بار دیگه بدون هیچ اثری ناپدید شد

516
00:27:56,033 --> 00:27:58,567
و تو فوریه، 2025، ناسا
[ناسا: سازمان ملی هوانوردی و فضایی]

517
00:27:58,567 --> 00:28:02,400
اعلام کرد که احتمال برخورد یک سیارک با زمین تو سال 2032

518
00:28:02,401 --> 00:28:06,564
از حدود 1% به حدود 3% افزایش یافته

519
00:28:06,700 --> 00:28:09,767
واقعاً می‌شه همه‌اش تصادفی باشه؟

520
00:28:09,767 --> 00:28:12,067
اینم پایان داستان من

521
00:28:12,067 --> 00:28:13,767
[هویت دروغگو]
این یکی خیلی واضحه

522
00:28:13,767 --> 00:28:14,667
[هویت دروغگو]
سونوئه، قطعاً

523
00:28:14,667 --> 00:28:15,933
دقیقاً، سونوئه
[لو رفت]

524
00:28:15,933 --> 00:28:17,800
چیزی که الان می‌خوام نشونتون بدم
[اولین مدرک]

525
00:28:17,800 --> 00:28:20,500
سفر در زمان اصلاً منطقی نیست-
...این واقعاً-

526
00:28:20,501 --> 00:28:24,400
مقاله‌ی واقعی ناسا درباره‌ی برخورد سیارک

527
00:28:25,833 --> 00:28:28,200
خب، اون بخش ممکنه اتفاق بیوفته

528
00:28:28,200 --> 00:28:31,000
ولی سفر در زمان اصلاً منطقی نیست

529
00:28:31,000 --> 00:28:32,200
!و حالا
[دومین مدرک]

530
00:28:32,200 --> 00:28:35,033
از اواسط دهه‌ی 2000، در یک وب‌سایت ناشناس

531
00:28:35,033 --> 00:28:38,367
فایل ها از جاهای غیر قابل شناس یکی یکی شروع به منتشر کردن کردن

532
00:28:38,367 --> 00:28:41,800
و اون فایل صوتی که تیکتاکر هارو بیشتر از همه شکه کرد رو یادتونه؟

533
00:28:41,800 --> 00:28:45,900
یه فایل ضبط شده به شدت شبیه به اون فایلی که یک‌بار توی اون سایت منتشر شده بودن

534
00:28:45,900 --> 00:28:47,567
پس من فایل صوتی رو آوردم

535
00:28:47,567 --> 00:28:49,467
کاری کردی تقریبا واقعی به نظر برسه، نه؟
[عمدا جواب ندادن]

536
00:28:49,467 --> 00:28:52,133
[با فایلا بازی کردن]

537
00:28:58,400 --> 00:29:00,167
حتی منم می‌تونستم همچین کاری کنم

538
00:29:00,167 --> 00:29:01,800
هیچ ایده ای ندارم چی داره می‌گه
[روسی]

539
00:29:01,800 --> 00:29:05,000
[قوی موندن]

540
00:29:05,000 --> 00:29:07,300
باشه مرسی
[کافیه دیگه]

541
00:29:07,300 --> 00:29:10,167
ولی حتی اگه به اون گوش بدیم، هیچ ایده ای نداریم که چی داره می‌گه

542
00:29:10,167 --> 00:29:11,567
خیلی مصنوعی به نظر می‌رسه
[قانع شده]

543
00:29:11,567 --> 00:29:13,400
یجورایی مصنوعی به نظر می‌رسه، سونو
[الان چی]

544
00:29:13,400 --> 00:29:16,867
[خوب بلدی روی اعصاب بقیه بری و خودت هم زود عصبانی بشی]

545
00:29:16,867 --> 00:29:18,633
سونو حتی نمی‌تونه متقابل دعوا کنه

546
00:29:18,633 --> 00:29:20,133
این اون نیست

547
00:29:20,133 --> 00:29:21,033
همه چیز رو بهت گفتم

548
00:29:21,033 --> 00:29:23,067
...راستش، یه ماشین زمان فقط

549
00:29:23,067 --> 00:29:24,867
فکر نمی‌کنی هیچ منطقی نداره؟-
هیچ منطقی نداره-

550
00:29:24,867 --> 00:29:25,933
ولی

551
00:29:25,933 --> 00:29:28,300
همتون چه حسی داشتین اگه این واقعا واقعیت بود؟
[یه دعوای تنهایی]

552
00:29:28,300 --> 00:29:30,733
فکر نمی‌کنم حقیقت داشته باشه پس حرفی برای گفتن ندارم-
فکر نمی‌کنم حقیقت داشته باشه-
[قانع کردنشون راحت نیست]

553
00:29:30,733 --> 00:29:31,900
این حقیقت داره؟

554
00:29:31,900 --> 00:29:32,967
آره حقیقت داره
[هممممم]

555
00:29:33,833 --> 00:29:35,800
فکر نمی‌کنم حقیقت داشته باشه

556
00:29:35,800 --> 00:29:38,200
"می‌دونی" کسایی که سفر در زمان می‌کنن
[هون پدیا]

557
00:29:38,200 --> 00:29:40,300
کلی از همچین نوع ویدئوها دیدم

558
00:29:40,300 --> 00:29:43,500
ولی در واقع همه‌ش فقط عکس‌هایی بودن که اشتباه برداشت شده بود ازشون

559
00:29:44,400 --> 00:29:46,267
فکر کنم تقریبا این موضوع رو حل و فصل کردیم

560
00:29:46,267 --> 00:29:47,333
باشه

561
00:29:47,333 --> 00:29:49,233
[آیا اونا قراره انتخابش کنن یا اون واقعا اینقدر مشکوکه؟]

562
00:29:49,234 --> 00:29:52,406
[پروژه براتا]
[قرن بیست و یکم که به طور واضح توی یک فایل صوتی مربوط به 1988 ضبط شده]
[آیا این سند مرموز از پروژه سفر براتا واقعیه یا جعلی؟]

563
00:29:53,000 --> 00:29:56,600
پس بیاین هرکدوم تصمیم خودمون رو بگیم

564
00:29:56,600 --> 00:29:58,300
حقیقتش برای من
[داستان "عروس خون آشام" سونگهون]

565
00:29:58,300 --> 00:30:02,400
من واقعا ویدئوهای متصل شده به هم رو دیدم
[نشون داده شده به صورت فوتو اسلاید]

566
00:30:02,400 --> 00:30:06,267
من ورژن ادیت شده رو آوردم چون حدس زدم زیادی راحت حدسش می‌زنید
 [ادعا می‌کنه برای رعایت عدالت بوده]

567
00:30:06,267 --> 00:30:09,867
خودم شخصا تصاویر واقعی خبری رو دیدم

568
00:30:09,867 --> 00:30:12,100
ماکه ندیدیمش، پس نمی‌تونیم باورت کنیم
[همممممم]

569
00:30:13,400 --> 00:30:16,200
...آه، منظورم اینه، این فقط طوریه که هست
[خیلی عصبانیه]

570
00:30:16,200 --> 00:30:19,200
قبلا دیدمش
[داستان "بازی تخته ویجی" نیکی]

571
00:30:19,200 --> 00:30:22,800
قطعا یسری بخش ها شاید اضافه شدن

572
00:30:22,800 --> 00:30:24,367
درحالی که داستان داشت پخش می‌شد

573
00:30:24,367 --> 00:30:29,533
ولی می‌دونم که خونه های تسخیر شده توی اسپانیا وجود دارن

574
00:30:29,867 --> 00:30:33,300
برای من، اول
[داستان "سفر در زمان" سونو]

575
00:30:34,767 --> 00:30:35,633
شروع کن

576
00:30:35,633 --> 00:30:36,633
شروع کن، سونو

577
00:30:36,634 --> 00:30:38,367
شروع کن، بهمون بگو-
حقیقتش-

578
00:30:38,367 --> 00:30:38,933
حقیقتش؟

579
00:30:38,933 --> 00:30:40,100
نمی‌تونی دست از لبخند زدن ورداری، مگه نه؟
[سر به سر گذاشتن]

580
00:30:40,100 --> 00:30:42,300
دوباره کی بود؟
[خجالتی]

581
00:30:42,300 --> 00:30:44,267
نه، صبر کن
[کتاب باز]

582
00:30:44,267 --> 00:30:46,267
...برات

583
00:30:46,267 --> 00:30:46,967
[کتاب بسته]

584
00:30:46,967 --> 00:30:48,300
هاه؟

585
00:30:48,300 --> 00:30:49,867
!پروژه براتا

586
00:30:49,867 --> 00:30:53,733
چیزش اینه، که این داستان شامل برخورد شهاب سنگ هم می‌شه

587
00:30:53,733 --> 00:30:55,200
همین‌طور خودرو های بدون راننده

588
00:30:55,200 --> 00:30:58,100
خیلی از چیزهایی که گفته شده، الان با دنیای واقعی جور درمیاد

589
00:30:58,100 --> 00:30:59,500
مگه نه؟
[گرفتمت]

590
00:30:59,500 --> 00:31:00,767
[دممممم]

591
00:31:00,767 --> 00:31:02,433
باشه، به قدر کافی صحبت کردیم

592
00:31:02,433 --> 00:31:03,933
حتی صورتت هم متفاوت به نظر می‌رسه

593
00:31:04,900 --> 00:31:05,800
جریمه ای داره؟
[اگه گیر بیوفتیم]

594
00:31:06,767 --> 00:31:08,200
!هیچ جریمه ای وجود نداره

595
00:31:08,200 --> 00:31:09,300
هیچ جریمه ای وجود نداره؟

596
00:31:09,300 --> 00:31:11,000
!بچها، این جدا واقعیته
[!دارم بهت می‌گم]

597
00:31:11,000 --> 00:31:11,767
باشه‌، باشه

598
00:31:11,767 --> 00:31:12,733
برای منم، واقعیته

599
00:31:12,733 --> 00:31:14,067
دارم بهت می‌گم، سونگهونه
[حدف پیدا شد]

600
00:31:14,067 --> 00:31:15,600
چرا من؟ مال من واقعیت دارد که
[این یارو رو نگاه کن]

601
00:31:15,600 --> 00:31:16,833
نه منظورم اینه

602
00:31:16,833 --> 00:31:18,200
فقط سونگهونه که این

603
00:31:18,200 --> 00:31:20,233
!جزئیات کوچولو و عجیب غریبی رو داره که یکم احساس عجیبی دارن

604
00:31:20,233 --> 00:31:21,500
!همه چی منطقیه

605
00:31:21,500 --> 00:31:22,833
و من می‌تونم بیشترشو باور کنم

606
00:31:22,833 --> 00:31:25,967
!ولی حتی اون ویدیوی مدرکی که فقط سونگهون دیده هم حس عجیبی می‌ده

607
00:31:25,967 --> 00:31:27,400
یه چیزی مشکوکه

608
00:31:27,400 --> 00:31:30,200
بهت گفتم که اینطوری نشونش دادم چون حدسش براتون زیادی راحت بود-
دقیقا-

609
00:31:30,201 --> 00:31:35,499
!اگه از ما می‌خواستی که باور کنیم داستانت واقعیت داره، باید بهمون مدرک های بیشتری می‌دادی

610
00:31:35,500 --> 00:31:37,100
یه چیزی مشکوک می‌زنه

611
00:31:37,100 --> 00:31:38,900
استف ها بهم گفتن که اون‌طوری انجامش بدم

612
00:31:38,900 --> 00:31:40,967
تا کجا می‌خوای این رو ادامه بدی؟

613
00:31:40,967 --> 00:31:42,633
چی‌ رو؟

614
00:31:42,633 --> 00:31:44,767
من تقریبا فکرام رو کردم

615
00:31:44,767 --> 00:31:46,267
منم فکرام رو کردم

616
00:31:48,367 --> 00:31:52,433
پس بیاین دروغگوی خونینی که دروغ می‌گه رو پیدا کنیم

617
00:31:52,433 --> 00:31:53,400
باشه

618
00:31:53,400 --> 00:31:55,133
شب عمیق شده

619
00:31:55,133 --> 00:31:58,867
پیش از اینکه سپیده‌دم از راه برسه، داوری حقیقت آغاز می‌شه

620
00:31:58,867 --> 00:32:00,467
بیاین اول از سونو بشنویم

621
00:32:00,467 --> 00:32:03,467
دروغگوی خونینی که انتخاب کردم
[قاطع]

622
00:32:03,467 --> 00:32:04,567
سونگهون

623
00:32:05,867 --> 00:32:06,700
و دلیلت؟

624
00:32:06,700 --> 00:32:10,000
حس می‌کنم باید ویدئو رو با چشمای خودم ببینم تا باورش کنم
[سوختن]

625
00:32:10,000 --> 00:32:11,567
[بفرما، انجامش بده]

626
00:32:11,567 --> 00:32:14,800
دروغگوی خونینی که انتخاب می‌کنم

627
00:32:15,633 --> 00:32:17,566
کیم سونو

628
00:32:17,567 --> 00:32:18,833
و دلیلت؟

629
00:32:18,833 --> 00:32:19,467
اول از همه

630
00:32:19,467 --> 00:32:22,532
من اصلا به ماشین های زمان باور ندارم

631
00:32:22,533 --> 00:32:24,233
و باور می‌کنم اصلا منطقی نیست
[...اعتراف کردن؟]

632
00:32:24,233 --> 00:32:25,200
مگه نه؟

633
00:32:25,200 --> 00:32:26,800
ولی حقیقته و کاری از دستم برنمیاد

634
00:32:26,800 --> 00:32:27,700
حقیقته؟
[راستش]

635
00:32:27,700 --> 00:32:28,833
!بهت گفتم واقعیته

636
00:32:28,833 --> 00:32:31,467
آره، منم سونو رو انتخاب می‌کنم
[آره، باورش نمی‌کنم]

637
00:32:31,467 --> 00:32:32,567
ادامه بده
[فقط صبر کن]

638
00:32:32,567 --> 00:32:34,167
باشه بیاین ببینیم حقیقته یا نه

639
00:32:34,167 --> 00:32:34,667
!باشه

640
00:32:34,667 --> 00:32:35,500
!خوب

641
00:32:35,500 --> 00:32:40,200
الان، خون آشامی که بیشترین رای رو دریافت کرده
[زمان قضاوت]

642
00:32:40,200 --> 00:32:42,300
سونو

643
00:32:42,300 --> 00:32:44,067
[از همین الان تشویقت می‌کنم]

644
00:32:44,067 --> 00:32:46,333
چرا همه اینقدر مطمئن هستن؟

645
00:32:46,333 --> 00:32:48,567
ولی من مطمئن نیستم
[یکی از اونا داره نقش بازی می‌کنه]

646
00:32:48,567 --> 00:32:50,300
الان شروع می‌کنیم، دروغگوی خونین

647
00:32:50,300 --> 00:32:52,300
لطفا دستت رو بالا ببر و خودت رو نشون بده

648
00:32:52,300 --> 00:32:54,033
سونگهون بازیگر خوبیه

649
00:32:54,033 --> 00:32:57,000
[صدای طبل]

650
00:32:57,000 --> 00:32:58,433
ای، تویی
[داری چیکار می‌کنی]

651
00:32:58,433 --> 00:32:59,967
باید دستت رو بلند کنی

652
00:32:59,967 --> 00:33:01,400
!این چیزیه که من دارم می‌گم
[من نیستم]

653
00:33:03,300 --> 00:33:04,067
باید دستت رو بالا ببری

654
00:33:04,067 --> 00:33:05,200
تویی

655
00:33:05,200 --> 00:33:07,000
سونو باید دستت رو بالا ببری

656
00:33:07,967 --> 00:33:08,633
زود باش و بلندش کن
[چه خبره]

657
00:33:08,633 --> 00:33:09,933
!تویی
[دوباره و دوباره گفتنش]

658
00:33:09,933 --> 00:33:11,067
من نیستم

659
00:33:11,067 --> 00:33:12,233
[...دروغگوی خونین واقعی؟]

660
00:33:12,400 --> 00:33:15,133
وای، هنوزم داره ادامه می‌ده
[دایری سونو: پروژه براتا]

661
00:33:15,567 --> 00:33:17,200
وای، هنوزم داره به نقش بازی کردن ادامه می‌ده

662
00:33:17,200 --> 00:33:19,367
[با فرو رفتن توی نقش، کلافگی خودش رو خالی می‌کنه]

663
00:33:19,367 --> 00:33:21,067
چرا باید همش "تو دروغگوی خونینی" رو بگی؟

664
00:33:22,233 --> 00:33:23,667
وای، سونو بازیگریش خوبه

665
00:33:23,667 --> 00:33:25,400
"من واقعا با خودم فکر کردم" صبر کن، شاید واقعا سونو نیست
[بلاد لایر: سونو]

666
00:33:25,400 --> 00:33:26,900
اون آخراش بازیگریش خوب بود

667
00:33:26,900 --> 00:33:28,633
آره، بخش آخر خوب بود

668
00:33:28,633 --> 00:33:30,367
فکر کردم شاید اون باعث بشه من رو باور کنین

669
00:33:30,367 --> 00:33:31,633
ولی ما که باورت نکردیم

670
00:33:31,633 --> 00:33:33,667
اگه موضوعش ماشین زمان نبود

671
00:33:33,667 --> 00:33:35,767
فکر می‌کنم قطعا می‌تونستم گولت بزنم

672
00:33:35,767 --> 00:33:38,467
!دقیقا، خود موضوع ماشین زمان

673
00:33:38,467 --> 00:33:40,767
حتی من هم فکر می‌کنم هیچ منطقی توش نیست
[ناراحت، ظلم، عصبانیت]

674
00:33:40,767 --> 00:33:42,867
اگه ماشین زمان وجود داره

675
00:33:42,867 --> 00:33:45,133
و یکی به سرعت نور حرکت می‌کنه؟

676
00:33:45,133 --> 00:33:46,733
شنیدم نمی‌تونه برگرده به گذشته

677
00:33:46,733 --> 00:33:48,333
ولی شنیدم می‌تونی بری به آینده
[توی تئوری]

678
00:33:48,333 --> 00:33:50,467
الان ما قراره مراسم اهدای نشان رو داشته باشیم
[سونگهون و نیکی]

679
00:33:52,367 --> 00:33:55,500
در آخر سونو نشان نگرفت
[دروغگوی خونین گیر افتاد]

680
00:33:55,500 --> 00:33:57,567
!باشه، پس
[پوشیدن نشان ها]

681
00:33:57,567 --> 00:33:59,300
دفعه بعدی

682
00:33:59,300 --> 00:34:03,466
قراره با داستان های سرگرم کننده و مرموز تر برگردیم

683
00:34:03,467 --> 00:34:05,433
!خداحافظ
[درست همون شکل]

684
00:34:05,433 --> 00:34:07,700
نه؟ مگه قرار نیست بگیم بای؟
[حس و حال کوچیکترین عضو]

685
00:34:07,700 --> 00:34:09,333
همگی باهم، یک، دو، سه

686
00:34:09,333 --> 00:34:11,600
خداحافظ
[دفعه بعد می‌بینمتون]

687
00:34:11,624 --> 00:34:14,062
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

688
00:34:14,087 --> 00:34:18,900
اسناد مرموز خون آشام های جاودان، دفتر خاطرات خون
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

689
00:34:18,900 --> 00:34:22,700
توی این‌که کاری کنن واقعی به نظر برسه خوبن-
چون واقعیه-
[زمان استراحت]

690
00:34:22,701 --> 00:34:24,608
اون چیزی که کارگردان گفت رو شنیدم
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

691
00:34:24,609 --> 00:34:25,768
اوه، واقعا؟
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

692
00:34:25,769 --> 00:34:27,148
که الکیه؟
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

693
00:34:27,172 --> 00:34:27,381
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

694
00:34:27,405 --> 00:34:28,998
داره امتحانمون می‌کنه، جدی
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

695
00:34:28,999 --> 00:34:30,332
بیاین شرط ببندیم
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

696
00:34:30,333 --> 00:34:32,198
باید دیگه شرط بستن رو متوقف کنیم
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

697
00:34:32,199 --> 00:34:34,534
یادتونه وقتی اون ویسکی رو نوشیدم؟
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

698
00:34:34,535 --> 00:34:35,417
!باشه
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

699
00:34:35,417 --> 00:34:37,905
ولی سونگهون هیونگ دروغگوی اصلیه
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

700
00:34:37,905 --> 00:34:40,258
اون هی من رو وارد قضیه می‌کنه
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

701
00:34:40,258 --> 00:34:42,865
اگه واقعاً درست حدس بزنم، دفعهٔ بعد با سه شات تکیلا شروع می‌کنیم
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

702
00:34:42,865 --> 00:34:45,546
دیگه دفعهٔ بعدی‌ای برای ما وجود نداره-
یه شام کاریِ دیگه هم در پیش داریم-
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

703
00:34:45,546 --> 00:34:47,535
نه، نداریم-
گفتیم از الان به بعد هر شیش تامون بیشتر باهم ملاقات می‌کنیم-
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

704
00:34:47,535 --> 00:34:50,000
قرار نیست بیای؟ قراره تنها کسی باشی که می‌پیچونه؟-
قرار نیست بیای؟-
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

705
00:34:50,000 --> 00:34:53,083
من که نمی‌خوام بی‌خیالش بشم، فقط دیگه الکل در کار نیست
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

706
00:34:53,083 --> 00:34:54,008
چرا نه؟-
چرا نه؟-
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

707
00:34:54,008 --> 00:34:55,266
چون من قرار نیست بنوشم
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

708
00:34:55,266 --> 00:34:56,813
اگه شرط بندی رو می‌بازی باید بنوشی
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)

709
00:34:56,837 --> 00:35:09,933
<font color="#00ffff">(چنل تلگرامی:@ENHYPEN)
